از خاک تو سریام
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٦  

لاغر شدن خیلی سخته   خوراکیا خیلی خوشمزه تر از اونین که بشه جلوشون  مقاومت کرد
چاقی خیلی بده چون تو لباسایه خوشگل تنت نمیره
حراجی برات یه فرصت استثنایی نیست
تو فهمیدی که حراجی مال سایز یکاس نه تو
پسر خوشگلا عاشق باربیان که تو بغلشون جا بشن 
هر جات درد بگیره از شصت پا تا فلان و فلان جات
 متخصص مربوطه ربطش میده به کیلوهای اضافه ت
بدتر از همه میدونی کجاس؟
اونجایی که تو خودتم با کیلوهایه اضافه مشکل داری و ازشون متنفری اما اگه متنفر بودی خب آبشون میکردی نه انگار تو اونا رو دوست داری اما تبلیغات میگه
تو خوشگلی در صورتیکه مثل مانکنایه من باشی و توام گول تبلیغاتو میخوری
اما لاغر نمیشی  فقط غصه میخوری

اینم یه مدل خاک تو سریه دیگه شاخ و دم نداره که.....

________________________________________________________

چی میشد همه  مردم مثل مرد محبوبه رمانه  " عادت می کنیم " زویا پیرزاد

وقتی جاق میشدیم

بهمون میگفت : چه خوب حالا چند کیلو بیشتر تو رو دارم !!



 
از رذایل پنهان وجودم
ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ اسفند ،۱۳۸٦  

 از شدت گرفتن مریضی مامان بزرگ تا مرگش ،شش ماه بیشتر طول نکشید
و من روزایه آخر که تو بیمارستان بود ،قکر میکردم که دیگه وقته رفتنشه
و مرگ ،هم اونو راحت میکنه هم ماها رو!!
و من گاهی و چه خوب که گاهی به این فکر میکنم که:
 چه کارهایی میتونستم براش بکنم و نکردم
و چه راحت خسته شدم از وجود بیمارش ،وجود نازنین بیمارش...
و من آرزویه مرگش رو داشتم یواشکی تو دلم، مرگ  عزیزم رو...
و حالا هر وقت که به چشماش تو عکسا نگاه میکنم
رذالت وجودمو  عریان  می بینم .